X
تبلیغات
نماشا
رایتل

باز باران ، با ترانه…

جمعه 20 آذر 1388 ساعت 22:20

                      

باز باران
با ترانه
با گهر های فراوان
... 

 

                                                                             ـــ جمعه 11 دسامبر ـــ

 

 

 باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.” 

                                                  *مجد الدین میرفخرایی* 

 

نظرات (4)
جمعه 20 آذر 1388 ساعت 22:33
دوست داشتم یه وبلاگ مثل همینی که شما د ارید داشته باشم. توش خاطرات بگم . توش زندگیم رو بگم .
ولی نشده تا الان
موفق باشین
امتیاز: 0 0
جمعه 20 آذر 1388 ساعت 23:04
و کاش باران بگیرد بر این زندگی تا بشویم دلتنگی های خویش.
امتیاز: 0 0
جمعه 20 آذر 1388 ساعت 23:05
چند وقت پیش هم یکی از نویسنده های وبلاگمون با نام جوجوطلا همین ترانه باز باران با ترانه رو تو یکی از پستهاش گذاشت.الان هم که خوندم لذت بردم از این شعر.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آذر 1388 ساعت 08:58
تو بارونا خوش بگذره ... ببخشید اون روز تو فیس بدون خداحافظی رفتم . متاسفانه با فیلترشکن میاییم و اصلا اوضاع فیس بوکمون خوب نیست و هی قطع و وصل میشهبه هر حال بازم ببخشید . برای اطلاعاتی هم دادی ممنون.تصمیم گرفتم اگه بشه همون لیزر رو انجام بدم
امتیاز: 0 0
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد